|
بازتاب اولین تابش عشق را به یاد میاوری در گیر ودار اولین نگاه؟
ای ققنوس والگی من. به خاطر داری هنوز بوسه ای در صفر دیوانگی و جنون را؟ چه زیباست باران در روزی پر از خورشید.قرار چیست در مقابل شکوه چشمانت.مگر تو نبودی که از چشمان آفتاب سخن میگفتی؟ نمیدانم چرا باران را نادیده گرفتی حال آنکه این بارش باران عشق توست که به آفتاب قلبم معنا میبخشد. چه بگویم که سکوتم سرشار تر از لبانم میسراید قصه نگاهت را. آه...من از این لغات اندک خود در این صفحات سفید عاشقانه شرمسارم. پی برده ام چقدر ناتوانم.چقدر کوچکم در کران چشمانت. چه فکر احمقانه ای صد بار به خود بانگ و نهیب زده ام که چه میخواهی ثبت کنی؟ حال آنکه حتی لحظه ای از نگاهش را وصف نتوانی. آری چه فکر احمقانه ای...بگذریم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
|
