|
من در اين نزديكي قديسي ميشناسم كه واژه را با باران مي آميزد.و
در تلآلو چشمانش خورشيد را شرمسار از تابش جاودان مينمايد. او در همين حوالي تار و پود من است .ميشنوي؟ آواز وجود ميخواند و من مي انديشم كه چيزي در قلبم هر لحظه بانگ بر مي آورد .منم آن قديس جاودانه تو.گاهي نگاه اندك او در آيينه صبح چشمانم ميسرايد نواي زندگي را.مشناسمش او اينجاست در همين حوالي نزديك. ميشنوم صدايش را كه بانگ بر مي آورد آرام در گوش جانم منم آن قديس جاودانه تو.گاه ميشنوم در آغوش عاشقم سرود زيباي قلبي را كه نتي از مهر در گوشم ميسرايد و گاه غافل از شنيدنم . او در همين حوالي،نزديك تار و پود من است، نگاهشرا لمس كرده ام بارها،آن زمان كه مبهوتي بيش نبودم در برابر عظمت نگاهش،باز هم دارد ميسرايد منم آن قديس جاودانه تو ،ميشنوي؟ او در تار وپود من است يافتمش،بگذريم از سروده های خودم "مینا" ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
|
