|
چشمهايت چشمهايت
چگونه اينقدر آسوده در خوابند حال آنكه غوغاي درونم نگاه تو را ميخواند؟ برفي به خواب ميبيني؟ ميرسد و سپيده چشمات غروب دلم را ميميراند.لبخند ميماند و چشمهايت. انتظار لبانت زنده نگاه داشته است. سرشار از عطر واژه ميكنند.دوست داري فرياد برآورم يا آرام با سكوتي پربار همچون پچپچي در گوش بگويمت كه ديوانه ام كدام را؟ را با دوستت دارم خالي كنم اما بهتر است بگويمت ديوانه ام. حالا خود تا آخر بخوان كه چگونه بايد فرياد درون را با لغاتي اندك بر ملا ساخت. راستي انتهاي جاده نگاهت ايستگاهي هست كه تلاطم اين دريا را بتوان آرامشي داد؟ بگذريم از سروده های خودم |
|
|
